تبليغاتX
جایگاه خلوت
شوق همراهی باران به کجا می باید

با باد بهاران خدا می داند

برف دیگر شده شاخ ار بهر سفیدی

هر جا که در آن بوی محبت می آید

باران با بهاران برف با باران 

خدا می داند آخر

محبت را

چه بر سر

خواهد آمد

که آن را کس به باریکی نداند

نخواند

گرچه بر برگی توان یافت

نمی توان که آن را بر تو انداخت

اگر هم خوشه ای از عشق باشد

 

+ نوشته شده توسط رشید در دوشنبه پنجم مرداد 1388 و ساعت 20:57 |
یا رب از دست غم دهر دگر طاقت جان نیست

هردم به ما چشم محبت زجر نشان می دهد

گویا که جان نیرزد به نان دهیم

این دست بدان دست خدایا نهان دهیم

هر جا که غم برایم شرر کند آنجا برم کانجا

تو را بیابم خدا کنم

گر عهد شکستیم نرنجی که ما را

بد عهدی ایام چنین گفت مرا گو

+ نوشته شده توسط رشید در دوشنبه هجدهم خرداد 1388 و ساعت 16:12 |
در امتداد این جاده کاش خدایا به تو می اندیشم

با درد و غم های جدایی خدایا به من می خویم

در باطن این ننگ بدستان تو را من می جویم

در طریقت انسانی کار از انسان نمی گشاید

در هنگام پاییز بهار خوبان تو من می خوانم

همسفر با غم خود خدایم را می یابم

در پس پرده های جدایی روی زیبای تو را می بینم

در فراق هر چه خوبی است خوب تو را می یابم

پس امروز من می خوانم خدایا مددی خدایا مددی

+ نوشته شده توسط رشید در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388 و ساعت 15:48 |

راستی من از نیما شاعر ارزنده کشور عزیزمان معذرت می خواهم که نام سروده مشهور او را از" آب در خوابگه مورچگان" به "آب در خوابگه دانشجویان" تغییر دادم ولی چه کنیم که گه کاهی آدم مجبور می شود دست به کارهایی از این قبیل بزند. بگذریم  که شباهت دانشجویان امروزی با مورچگان آن روزی مرا در سوء استفاده از سروده نیمای عزیز ترغیب کرده است. اما شباهت آنها در چیست اگر تا حالا گذرتان به خوابگاه دانشجویی افتاده باشه به راحتی وبه وضوح می توانید این دزدی مرا تایید کنید. به نظر شما مورچگان در خوابگه خودشان به چه کاری مشغول هستند و در این خوابگه ها چه اهدافی  را دنبال می کنند آیا جزء این است که می خورند می خوابند تفریح می کنند و... و در مواجهه با مشکلات خوابگه خود را رها کرده و در دیار دیگری و خانه دیگری مسکن می گزینند. درست این داستان دانشجوی امروزی است........ راستش را اگر بخواهید اینها هیچ یک دلیلی بر دزدی ما نیست و چیزی که باعث شده دست به کار غیر اخلاقی بزنم این است که از دوسال قبل یکی از اتاق های کوی به علت شکافی که در سقف آن ایجاد شده  هنگام باریدن برف و باران  تبدیل به آبشار نیاگارا می شد که مسئولین هر دفعه می امدند یک مقداری گچ به سقف آن می زدند و دوستان ما را با این جمله ترک مگفتند: اگر سیل هم بیاید قطره ای آب وارد اتاق نخواهد شد. ......... ولی با نم نم بارون اتاق ما تبدیل به آبشار شلماش می شد به عبارتی ........روز از نو روزی از نوع..... و این بود انگیزه من در نوشتن آب در خوابگه دانشجویان

+ نوشته شده توسط رشید در سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388 و ساعت 15:45 |


یا رب مباد کز پا جانان من بیفتد
درد و بلای او کاش بر جان من بیفتد

من چون ز پا بیفتم درمان درد من اوست
درد آن بود که از پا درمان من بیفتد

یک عمر گریه کردم ای آسمان روا نیست
دردانه‌ام ز چشم گریان من بیفتد

ماهم به انتقام ظلمی که کرده با من
ترسم به درد عشق و هجران من بیفتد

از گوهر مرادم چشم امید بسته است
این اشک نیست کاندر دامان من بیفتد

من خود به سر ندارم دیگر هوای سامان
گردون کجا به فکر سامان من بیفتد

خواهد شد از ندامت دیوانه شهریارا
گر آن پری به دستش دیوان من بیفتد

شهریار



+ نوشته شده توسط رشید در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388 و ساعت 19:21 |

بلبل عشقم و از آن گل خندان گویم

سخن از آن گل خندان به سخندان گویم

غزل آموز غزالانم و با نای شبان

غزل خود به غزالان غزلخوان گویم

شعر من شرح پریشانی زلفی است شگفت

که پریشان کندم گر نه پریشان گویم

آنچه فرزانه به آزادی و زنهار نگفت

من دیوانه به زنجیر و به زندان گویم

گر چه خاکسترم و مصلحتم خاموشی است

آتش افروزم و شرح شب هجران گویم

گله زلف تو با کوکبه شبنم اشک

کو بهاری که به گوش گل و ریحان گویم

شهریارا تو عجب خضر رهی چون حافظ

که من تشنه هم از چشمه حیوان گویم

+ نوشته شده توسط رشید در شنبه بیست و دوم فروردین 1388 و ساعت 15:50 |
منم در این دنیا دارم خدایی

در این شهر غریب دارم ندایی

به آدم های این شهر غریبه

خدایا تا کجا باید جدایی

+ نوشته شده توسط رشید در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387 و ساعت 17:18 |

تا چند کنیم از تو قناعت به نگاهی

یک عمر قناعت نتوان کرد الهی

دیریست که چون هاله همه دور تو گردم

چون بازشوم از سرت ای مه به نگاهی

بر هر دری ای شمع چو پروانه زنم سر

در آرزوی آن که بیابم به تو راهی

نه روی سخن گفتن و نه پای گذشتن

سرگشته ام ای ماه هنرپیشه پناهی

در فکر کلاهند حریفان همه هشدار

هرگز به سر ماه نرفته است کلاهی

بگریز در آغوش من از خلق که گلها

از باد گریزند در آغوش گیاهی

در آرزوی جلوه مهتاب جمالش

یا رب گذراندیم چه شبهای سیاهی

یک عمر گنه کردم و شرمنده که در حشر

شایان گذشت تو مرا نیست گناهی

+ نوشته شده توسط رشید در شنبه هفدهم اسفند 1387 و ساعت 10:39 |
آن روز که به دریا شدم از عشق نیاموخت مرا گل  

کشت در خلوت دریا و به شب آویخت مرا گل

پرپر شده از عشق دلم بر لب ساحل

آتش زد و انداخت به نام سیه انداخت

گلگونه شدم کاش نمی شد که شدم

در هجر دریا به که وصل ساحلش

شوق دیدارش خوش است و نئشه وصلش چه خوش

 

+ نوشته شده توسط رشید در چهارشنبه هفتم اسفند 1387 و ساعت 17:50 |
بر روی ما نگاه خدا خنده ميزند

هر چند ره به ساحل لطفش نبرده ايم

زيرا چو زاهدان سيه کار خرقه پوش

پنهان ز ديدگان خدا می نخورده ايم

پيشانی از داغ گناهی سياه شود

بهتر ز داغ مهر نماز از سر ريا

نام خدا نبردن از آن به که زير لب

بهر فريب خلق بگويی خدا خدا

+ نوشته شده توسط رشید در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387 و ساعت 17:16 |


Powered By
BLOGFA.COM